نینی مامان دیگه غذا میخوره الهی فدات
امروز صبح ساعت ٩ صبح مامان یکی ازدوستام زهرا زنگ زد گفت که زهرا داره میره اونجا گفت که منتظر میمونن تا مابریم باهم صبحانه بخوریم منم شماروسریع آماده کردم
زنگ زدم ماشین بیاد ورفتیم تاساعت ٣:٣٠ اونجابودیم بعدرفتیم مطب دندونپزشکی ساعت ٣:٣٠ بابابااونجاقرارداشتیم تادکترکارمنوانجام بده ساعت ٥شدشماهم تاتونستی اونجاغرزدی
البته الهی بمیرم آخه گشنه گشنه بودی بخاطره همین همونجابهت شیردادم وبعد خودمون دوتایی ماشین گرفتیم
ورفتیم خونه مامانی آخه کار بابا طول میکشید وشماخسته میشدی برای همین منتظر بابانموندیم خونه مامانی خاله بهاروعموحسین بودن اومده بودن دیدن مامانی آخه تازه از مسافرت اومده بودن رفته بودن خشت عروسی یکی ازدوستای عموحسین
خونه مامانی منتظر بابا موندیم وقتی اومد یکمی بابا هم نشت بعدش با مامانی وبابا راه افتادیم که بریم خونه ولی بابا سرراه از ماجداشد که بره برای شما سرلاک بگیره آخه نینی جیگرم از امروز قراره سرلاک ولعاب برنج بخوره وااااااااییییییییییی خداجونم چه کیفی داره به این نینی غذادادن ازبابا که جداشدیم قرار بود مامانی رو برسونیم خونه خاله پروین بعد بریم خونه ولی بعددیدم که کلید فراموشم شده برای همین ماهم رفتیم خونه خاله که سپهرجونی جیگر خاله هم کلی ذوق کرد شمارودید تااومدیم خونه دیگه ساعت ٩:٣٠ بود منم باکلی شوق و ذوق اومدم واسه جیگرم سرلاک درست کردم آخ الهی قربون هیجانت بشم که چه هیجانی سرلاک خوردی نفسسسسسسسسسسسس مامان


نینی مامان دیگه غذا میخوره الهی فدات
